غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

73

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

را محل نصب سرادقات سلطنت گردانيد با لشگر قيامت اثر مانند سپهر اخضر جوشن‌ور متوجه دار السلطنه هراة گشت و ميرزا سلطان ابراهيم از توجه آن پادشاه عالىجاه خبر يافته عنان هزيمت بسوى كوهستان غور تافت و مسرعى نزد پدر فرستاده پيغام داد كه بعد از اين اقامت آنحضرت در بلدهء هراة مصلحت نيست لا جرم ميرزا علاء الدوله به صد درد و داغ سلطنت كرده در غرهء شعبان سنهء اثنين و ستين و ثمانمائه روى باردوى پسر آورد و پس از آن جناب كافه ساكنان بلدهء هراة از سادات و علما تا فقرا و ضعفا از بيم سپاه تركمان چنان سراسيمه و پريشان شدند كه بنان بيان از عهدهء شرح آن بيرون نمىتواند آمد و رنود و اوباش بمرتبهء دست بغارت و تاراج برآوردند كه قلم در زبان متكفل تقرير آن نمىتواند شد و مقارن آن احوال ميرزا جهانشاه بقصبهء كوسويه رسيد و خبر تفرقه و فرار كبار و صغار هراة را شنيده بنابرآن استمالت نامه‌ها بنام اعيان و اشراف فرستاد و امير پيرزاده بخارى را بداروغگى تعيين كرده و مردم را بعدل و داد نويد داد و بنفس نفيس در پانزدهم شعبان سايهء وصول بر باغ زاغان انداخت و فتح قلعه اختيار الدين را پيش نهاد همت بلندنهمت ساخت مولانا احمد يساول روزىچند شرايط حصاردارى بجاى آورده عاقبت الامر بامان بيرون خراميد و ملحوق عين عاطفت خسروانه و منظور نظر پادشاهانه بازگرديد و ميرزا جهان شاه بعد از تمكن بر تخت سلطنت خراسان بتعظيم و تكريم سادات و قضات و علما و اشراف و اعيان كما ينبغى قيام نمود و به امضاء امثله و احكام خاقان سعيد مغفور فرمان فرمود روزى چند النك كهدستان كه در شرقى هراتست مخيم سرادقات اقبال او گشت وصيت مكنت و شوكت آن خسرو صاحب حشمت از ايوان كيوان درگذشت إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ ذكر مخالفت ميرزا علاء الدوله با ولد پسنديده‌صفات و رفتن آن‌جناب بموجب استدعاء ميرزا جهانشاه بدار السلطنه هرات در آن اوان كه ميرزا علاء الدوله و ميرزا ابراهيم از بيم سپاه عراق و آذربايجان بولايت غور شتافتند پدر در غور پايان منزل گزيد و پسر در غور بالا خيمه اقامت منصوب گردانيد در آن اثنا از مقربان ميرزا علاء الدوله امير خليل باتفاق پسر خود محمد خليل شبيخون بر سر قرا بهادر كه قراول ميرزا سلطان ابراهيم بود برد و تمامى جهات او ؟ ؟ ؟ ا در عرصه نهب و تاراج آورد و ميرزا ابراهيم قاصدى نزد پدر فرستاد سخنان شكايت‌آميز پيغام داد ميرزا علاء الدوله گفت از جانب قرا بهادر كه غلام منست غبار نقار بر حاشيه ضمير انور نشسته بود بنابرآن اين آسيب به دو رسيد و بدين جهت ميان پدر و پسر صورت كدورت